تبليغاتX
عشق تلخ
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم

تر تر مثه يه رويــا، خيس خيسي مثـه شبنم

قصه هاي عاشقي رو مي نويسي روي قلبم

پرم از شوق شکفتن توي لحظه هــاي ديدار

تپش دلت تو قلبم، تا هميشه ميشه تکــــرار

تو چي داري توي چشمات که شب از چشات مي ترسه

هر پريزاده عاشق، اسمتو از مــن مي پــرسه

 

تو همون فرشته هستي که از آسمون رسيــدي

از تـن ابــرا گذشتي پاک و مهــــربون رسيـــدي

سيبهاي ســرخ بهشتو واســه سوغاتي آوردي

شــدي دلــداده عـاشق، دلتو به مـــن سپردي

روي قلب مــــــن نوشتــي توي قلبتم هميشه

تــو تمــوم آرزومــي، زندگي بـــي تـــو نميشه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 11:50 بعد از ظهر  توسط سحر  | 

بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست

 

آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

 

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

 

در دلم هستی وبین من تو فاصله هاست

 

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد

 

بال وقتی قفس پرزدن چلچله هاست

 

بی تو هر لحظه مرا بیم قرو ریختن است

 

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

 

وباز از تو می پرسم این مسئله دوری وعشق 

 

وسکوت تو جواب همه ی مسئله هاست

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 0:17 قبل از ظهر  توسط سحر  | 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 11:31 بعد از ظهر  توسط سحر  | 

شعري براي تو
 
سکوت عجیبی دارد اینجا
دیگر تنها من مانده ام و خیال بودنت،
خنده هایت و نوشته هایی که ...
با خود چه کرده ای!؟ با من چه می کنی !؟
 دلم برایت تنگ می شود وقتی می خوانمت،
وقتی بلند بلند می خوانمت
تنهایی عجیبی است، دیوانه ام می کند گاهی
 وقتی می دانم دیگر برق چشمانت را توان دیدن نیست ...
کاش اینجا بودی، درست روبروی من!
سکوت می کردیم و در آن سکوت می خواندیم همدیگر را!
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 11:50 بعد از ظهر  توسط سحر  | 

 

شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی

 
آوای تو میخوانم از لایتناهی

 
آوای تو می آردم از شوق به پرواز


شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی


امواج ندای تو به من میرسد از دور


دریایی و من تشنه ی مهر تو ، چو ماهی


وین شعله که با هر نفسم می جهد از جان


خوش میدهد از گرمی این شوق ، گواهی


دیدار تو گر هیچ ابد هم ندهد دست

 
من سرخوشم از لذت این چشم به راهی


ای عشق ، تو را دارم دارای جهانم


همواره تویی ، هرچه تو گویی تو بخواهی .

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 1:3 قبل از ظهر  توسط سحر  | 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 0:55 قبل از ظهر  توسط سحر  | 

 

 

 

تو شدی مهمون من مهمون قلبم

از صدات زمزمه عشق و شناختم

تو به من قشنگ ترین لحظه رو دادی

من واست قشنگ ترین قصه رو گفتم

گل من از تو چه پنهون اتیش افتاده به جونم

تا می تونی مثه اتیش بسوزونم بسوزونم

اومدی تو روزگارم دیگرون رفتن و رفتن

من اگه واست عزیزم این و پنهون نکن از من

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 0:34 قبل از ظهر  توسط سحر  |